‏وقتی حرف «ن» می‌ره مرخصی،

حرف «ا» که دوستشه می‌ره به جاش کار می‌کنه و به همین دلیل کلمات

«لطفا» «صرفا» و... ساخته شدن.

وقتی «ا» رفته جای «ن»، خب یکی هم باید بره جای «ا» کار کنه.

در این مواقع، دوست «ا»، حرف «ی»، می‌ره جاش و کلمات «حتی» «موسی»

و... ساخته شدن. آره خلاصه داشتن دوست مهمه.

+  شنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۱  12:58 |

‏ای کاش میشد لبخندش رو بریزم تو یه جعبه و همیشه با خودم داشته باشمش

+  جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۱  19:41 |

کافر نکند آنچه تو کردی؛ حذر از تو :))

✍🏼 وحشی بافقی

+  جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۱  10:19 |

‏خدایا من فقط یه آرزو دارم. یدونه هم صفه؟

+  جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۱  0:19 |

‏هدیه‌ی مناسبتی رو دوست ندارم.

دوست دارم یهو بی هوا یکی بیاد بگه بیا این کادو برای تو. باز کنم ببینم توش بیست

سالگیمه.

+  جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۱  0:11 |

در دفتر یادداشت شبانه اش نوشت:

زندگیت چطور میگذره؟

صبر روی صبر ..

+  جمعه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۱  15:5 |

چقدر میتوانم بیدار شوم و ببینم پهلویم نیستی و زندگی ام یخ کرده و منجمد است.

چقدر؟ تا کی؟ تا کجا؟ ..

✍🏼 فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان

+  جمعه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۱  15:3 |

هر وقت ناامیدی خواست تو دلتون خونه کنه،

این قسمت از کتاب کیمیاگر رو با خودتون تکرار کنید که میگه:

هر کس که باشی یا هر کاری که انجام دهی وقتی واقعا از صمیم قلب چیزی را

بخواهی، آنگاه این خواسته‌ی تو از روح جهان سرچشمه می‌گیرد و تو مأمور

انجام آن بر روی زمین می‌شوی...

+  جمعه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۱  14:54 |

‏این روزا بین من و اتاقم نمیدونم کدوم بهم ریخته تریم.

+  شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱  22:17 |

من بچه که بودم هر چیزی که قرمز بودو میگفتم این مبارکه.

تو ذهنم فکر میکردم رنگ مبارک بودن قرمزه..یادمه عید که میرفتیم لباس

بخریم همه ‌چیو قرمز میخریدم.میگفتم عید مبارکه پس باید قرمز باشه الان

سالهاست هیچ چیز قرمزی ندارم...جز خون..

+  شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱  18:31 |

تو به این معصومی.. تشنه لب، آرومی.. غرق عطرِ گلبرگ.. تو چقدر

خانومی..کودکانه غمگین.. بی بهانه شادی.. از درختت پیداست که چقد آبادی..

همه هر روز اینجا.. از گُلات رد می شن.. آدمای خوبم.. این روزا بد می شن..

توی این دنیایی.. که بَرات زندونه.. جای تو اینجا نیست.. جات توی گلدونه..

غرورمو ببخش.. حضورمو ببخش.. منم یه عابرم.. عبورمو ببخش..

+  شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱  1:34 |

چه غریب روی بند آویزان است

سینه بندی که برای همخوابگی باتو شسته بودم.

+  جمعه هفتم بهمن ۱۴۰۱  21:33 |

خیلی دوست داشتم میرفتم به دوران یونان باستان و میفهمیدم چی تو سر

امثال هومر و ویرژیل میگذشته که افسانه ی خدایان المپ نشین رو با اون

همه جزییات سرودند

+  پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱  16:34 |

مگر می‌توانم

در میدان‌های شعر فریاد نزنم :

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم.

مگر می‌توانم

خورشید را در کشوهایم نگه دارم

مگر می شود با تو در پارکی قدم بزنم و ماهواره‌‌ها

کشف نکنند که تو دلدار منی؟

✍🏼 نزار قبانی

+  شنبه یکم بهمن ۱۴۰۱  1:13 |