‏بعضی وقتام اتفاقای خوب آنقدر دیر میفتن که دیگه باید رو کنی به

آسمون و بگی وقتش گذشت مالِ خودت..!

+  چهارشنبه سی ام آذر ۱۴۰۱  11:3 |

بذر تمام بدبختی‌های ما در سال‌هایی کاشته می‌شود که با آدم‌هایی سر و

کار داریم که معتقدند، نه تنها دریافته‌اند چه چیزهایی برای خودشان

درست است، بلکه صلاح دیگران را نیز می‌دانند.

آنها با توسل به این اکتشاف خود و سنت مخربی که هزاران سال است بر

فکر آنها سایه افکنده، احساس می‌کنند وظیفه دارند ما را مجبور کنند

کاری را که از نظر آنها درست است، انجام دهیم.

بزرگترین بدبختی انسان نحوه مقاومتش در برابر این اجبار است؛ نظریه

انتخاب مخالف سنت باستانی، «من صلاح تو را می‌دانم»، است.

+  یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۱  14:8 |

گفتم: «چند دقیقه این‌جا بنشین و به من تکیه بده.»

گفت: «کارم از تکیه گذشته. دلم می‌خواهد توی بغلت بمیرم.»

✍🏼 عباس معروفی

+  شنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۱  0:40 |

دیدی لباس چرک مرده میشه هرچقد بشوری پاک نمیشه؟ غم تو وجودم

رفته، وسط تار و پودام، غم مرده شدم ..

+  جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱  22:17 |

جدی کتاب خوندن یه آگاهی بهت میده که میفهمی هیچی نمیدونی ..

+ دالِ دوست داشتن_حسین وَحدانی

+  جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱  14:5 |

اونجا که داستایفسکی گفته:

[ آشوب درونش را نه کلمات می‌توانست بیان کند و نه فریاد ها..]

چقدر منه.. چقدررررر منه این جمله ..

+  پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱  15:5 |

خدایا ما رو از شر "دوستت دارمهاى هورمونی" حفظ بفرما ..

+  پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱  11:8 |

‏هر حکومتی در دنیا بیشتر از یک دوست نخواهد داشت و اون مردمشه.

بقیه دنیا نه دشمنند نه دوست فقط کشورهایی هستند با منافع مشترک

محدود و تضاد منافع محدود!

+  پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱  2:40 |

اون قسمت از کلیدر که میگه؛

ما دیر آمده ایم یا زود، هر‌چه بود به موقع نیامده ایم. با تمام وجود دارم

حسش میکنم :))))

+  پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱  1:14 |

یادت باشه دوره‌ی با چند نفر بودن و زیرآبی رفتن تموم شده!

اگه چندتا چندتا داری بدون همشونم رو هم بذاری یه آدم درست و حسابی

ازش در نمیاد!

الان خیلی وقته آدما واسه زندگی دنبال شخصیت و تعهدن!

اگه چشم و دلت سیر نیست، بدون خیلی عقب موندی...

+  چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۱  22:11 |

عزیز من! زندگی، بدون روزهای بد نمیشود؛ بدون روزهای اشک و درد و

خشم و غم. اما، روزهای بد، همچون برگهای پائیزی، باورکن که شتابان فرو

میریزند، و در زیر پاهای تو، اگر بخواهی، استخوان میشکنند، و درخت،

استوار و مقاوم بر جای میماند.

عزیز من! برگهای پائیزی، بی شک، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و

مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند...

+  چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۱  11:3 |

به همون آسونی که یه برگ لابه لایِ برگا گم میشه، ما هم لابلایِ دلِ آدما

گُم میشیم..

+  چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۱  11:0 |

امروز تو جوان‌ترین حالت

بقیه‌ی عمرت هستی؛

لذتش رو ببر ..

+  شنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۱  7:21 |

Life takes many turns, whatever you have today

may not have tomorrow.

زندگی چرخش های زیادی دارد،

هر آنچه امروز دارید ممکن است فردا نداشته باشید ..

+  شنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۱  7:19 |

نامه‌ای از غلامحسین ساعدی در سپتامبر سال ۱۹۸۱؛

انگار داره وضعیت الان رو شرح می‌ده:

«همه چیز تعطیل است؛ رفت و آمد تعطیل است،

دیدار دوستان تعطیل است، کتاب تعطیل است.

خنده، خنده ی واقعی تعطیل است،

گریه هم تعطیل است.

روده درازی چرا... زندگی تعطیل است.»

+  جمعه هجدهم آذر ۱۴۰۱  14:10 |

یه جا خیلی قشنگ نوشته بود که:

توکل خیلی مفهموم قشنگی داره، یعنی خدایا من نمیدونم چجوری، ولی

تو درستش کن:)

+  جمعه هجدهم آذر ۱۴۰۱  13:40 |

‏من برای زندگی کردن خیلی پیرم و برای مردن خیلی جوون!

+  پنجشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۱  11:55 |

این دنیا مثل بچه پروهاست.

هر چی بیشتر بهش رو بدی، هر چی بیشتر بهش بخندی٬هر چی بیشتر

باهاش راه بیای بیشتر سواری میگیره ازت..

+  چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۱  20:49 |

تو آغوشت مثل یه پیرهن قشنگه که اندازه‌مه ..

+  چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۱  15:23 |

یک کلمه ی پرتقالی_برزیلی هست به نام کافونه (cafuné) به معنیِ "

حرکت دادنِ نرم انگشتان میان موهای کسی که دوستش داری"

+  چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۱  15:21 |

ولی واقعا هر چی ساده تر و واقعی تر، قشنگ تر ..

+  چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۱  13:58 |

‏یک زندگی بدون نگرانی برای «وطن»، طلب ما.

+  سه شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۱  16:51 |

بابک زمانی در کتابِ «بعد از ابر» می گه:

((آدم از یک جایی به بعد دیگر خودش را به در و دیوار نمیکوبد،

از هرچه هست و نیست شاکی نمیشود،

از آدم‌ها فاصله نمیگیرد،

از هیچ‌کس دیگر متنفر نمیشود، دیگر گریه نمیکند، غصه نمی‌خورد، از

حرفِ کسی نمی‌رنجد، دیگر شعر نمیخواند، موسیقی گوش نمیدهد، به

کسی زنگ نمی‌زند، کسی هم به او زنگ نمی‌زند.

دیگر صدایی، اتفاقی، بوی عطری، اسمی، زنگِ تلفنی، نامه‌ای، خاطره‌ای،

حرفی، رنگِ پیراهنی حواسش را پرت نمی‌کند.

آدم از یک جایی به بعد دیگر منتظر نمی‌ماند، دیگر عجله نمی‌کند، دیگر

حوصله‌اش سر نمی‌رود، دیگر بی‌قرار نمی‌شود…

می‌دانی؟

آدم از یک جایی به بعد فقط تماشا میکند!))

+  سه شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۱  16:20 |

از لحاظ روحی نیاز دارم گوشه‌ی چادر مامانمو بگیرم و فکر کنم هیچ

اتفاقی نمیفته :)

+  یکشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۱  13:53 |

‏«عمداً دارم به بطالت می‌گذرانم، عمداً، عمداً.»

نیما یوشیج ۱۲ دی‌ماه ۱۳۳۲ این رو نوشته، من آذر ۱۴۰۱ دارم زندگی ش

می‌کنم!

+  شنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۱  14:35 |

‏فیلم تایتانیک تو یه سکانس نوازنده‌هایی رو نشون می‌ده که روی عرشه‌ی

کشتی در حال غرق در حال نواختن هستند تا به بقیه اندکی حس آرامش

بدن. این روزها حس می‌کنم نقش اون نوازند‌ه‌های روی عرشه رو داریم.

عملاً هیچ کاری از دستمون برنمیاد جز آروم کردن اطرافیانمون حتی شده

برای لحظه‌ای ..

امیدوارم دریغ نکنیم از هم :)

+  شنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۱  14:3 |

‏حداقل تو این روز‌ها و شرایط ی لطفی بکنین و از آدما بخاطر شرایط

روحی‌شون طلبکار نباشین

+  شنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۱  14:0 |

‏گیر خودم افتاده‌ام، گیرِ زبانی که نمی‌فهمم، اشتیاقی که نمی‌خواهم،

تصمیمی که نمی‌گیرم، توانی که ندارم.

+  شنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۱  13:59 |

دنیا بدونِ «دوستت دارم» با صدایی مردانه

جای نااَمن و ترسناکی‌ست..

دنیا بدونِ صاحبانِ کفش‌های ۴۲ و بزرگ‌تر

ردّپای خوشبختی را کم دارد ..

✍🏼 حسنا میرصنم

+  جمعه یازدهم آذر ۱۴۰۱  11:19 |

تو را در کتاب ها خواهم خواند، در آهنگ ها خواهم شنید و در‌ شعرها

زندگی خواهم کرد ..

+  جمعه یازدهم آذر ۱۴۰۱  9:59 |