کبوترانه نشستم کنار پنجره ات
خدا کند که بیایی و دانه ام بدهی
+ شنبه سی ام مهر ۱۴۰۱ 15:59 |
با تو هوای زندگی ام فرق می کند
صبحت بخیر حال و هوای بهار من...
+ شنبه سی ام مهر ۱۴۰۱ 7:51 |
من از این آدمام که هر جایی نمیرم،
با هرکسی برنامه ریزی نمیکنم و صمیمی نمیشم،
هرکسی رو نمی شناسم، هر کسی نمی شناستم، سرم تو زندگی خودم و
هدفمه و همه اینا رمز آرامشمه! همین.
+ جمعه بیست و نهم مهر ۱۴۰۱ 20:29 |
«ویرگول» لغتی فرانسویست
افغانستانیها به ویرگول میگن «سرکج» گویش افغانی ش قشنگتره به
نظرم
+ جمعه بیست و نهم مهر ۱۴۰۱ 12:43 |
خوبیِ خدا داشتن اینه که همیشه هست،
به درد نخور ترین آدم دنیا هم که باشی، باز هست....
مهربان، آرام، متبسم
+ جمعه بیست و نهم مهر ۱۴۰۱ 12:40 |
امروز مامانم گفت بیا فیلم مهمان مامان رو ببینیم بهش گفتم نه مال
۱۰۰ سال پیشه
برگشتم دیدم داره تنهایی تو گوشیش نگا میکنه انقد دلم گرفت گفتم آهااا
اینو میگی آره اینو دوس دارم بیا با هم ببینیم
چقد دل مامانا کوچیکه آخه
+ پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۱ 21:29 |
« الهی اَنْتَ کَهْفی حینَ تُعْیینِی الْمَذاهِبُ فی سَعَتِها. »
خدایا تو پناه منی هنگامی که درماندهام کنند راه ها با همه وسعتی که
دارند. :)
+ پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۱ 19:46 |
سالها بعد در مورد ما خواهند نوشت:
«مردمان بی تدبیر که در حاشیهی جهان، گران زندگی میکردند و ارزان
میمردند.»
+ پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۱ 19:3 |
دلم می خواهد در خیابان از تک تک آدم ها بپرسم "شما می دانید چه بر
سر من آمده است؟"
خودم که هیچ نمی دانم اما بالاخره یک نفر در این دنیا باید بداند
+ پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۱ 15:48 |
الان دقیقاً اونجاییم که صادق هدایت توی نامش به جمال زاده نوشته:
نه حوصله شکایت دارم
و نه میتوانم خود را گول بزنم و نه غیرت خودکشی دارم
فقط یک جور محکومیت است که در محیط گند بی شرم باید طی کنم
همه چیز بن بست است و راه گریزی هم نیست.
+ پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۱ 9:39 |
پسر همسایمون اومده باهاش منچ بازی کنم.
تاس رو انداخت گفت خدایا تروخدا ۸ بیارم. بهش گفتم تا ۶ بیشتر نمیشه،
الکی دعای محال نکن.
گفت حالا شاید شد. تاس رو که انداخت اول یه ۶ آورد، بعد جایزه ش ۲
آورد. :)
یادم باشه دیگه نگم این آرزوم محاله و نمیشه،
دعا کنم و بگم شاید شد.
+ چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۱ 23:14 |
تو بیمارستان به چرت بودن دنیا پی میبری
یه نفرو میارن ده بار خودکشی کرده یه قدم اونورتر یه نفر واسه ده روز
بیشتر زنده موندن داره میجنگه...
+ چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۱ 6:26 |
روی بالشت مادربزرگم خوابیدم.
بالشتش رو بو کردم، جای گودی سرش روی بالشت رو بوسیدم.
صورتم رو گذاشتم روی بالشتش و دنبال ردی از مادربزرگم گشتم؛ ذرهای
بو، موی سفید جاماندهای، یادی.
فقدان آدم رو به کجاها که نمیرسونه..
+ چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۱ 6:15 |
دیشب بابام حالش خوب نبود،
مامانم میگفت تا صبح هی بیدار شدم نگاهش کردم که چیزیش نشده
باشه.
صبح بابام بیدار شد و چیزیش نشده بود. بعد سر اینکه چرا قابلمه رو
گذاشته تو سینک دعوا میکردن.
آدما در لحظه میتونن همینقدر عجیب و متفاوت باشن!
+ چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۱ 6:11 |
مشکل از جایی شروع شد؛ که گفتند زن باید خانه دارِ خوبی باشد،
زن باید قرمه سبزی پزِ قهاری باشد.
هیچ کس نگفت زن باید زیاد بفهمد، زن باید زیاد کتاب بخواند، زن باید از
سیاست و حقوق سر در بیاورد!
زن مبدا است و زن مقصد است.
زن، زندگیست!
+ سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ 23:31 |
هر وقت یکی ازم میپرسه حالت چطوره،
نمیتونم ریسک کنم و بهش بگم که حالم خوب نیست،
میگم خوبم چون که اگه بگم خوب نیستم میگن چیشده تعریف کن بگو
چه اتفاقی افتاده،
منم که هیچ تعریفی واسه حالِ بدم ندارم؛ فقط میدونم خوب نیستم، پس
تو ۹۹ درصد موارد ترجیح میدم چیزی نگم ..
+ سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ 23:26 |
کار دیگری نداریم ،
من و خورشید برای دوست داشتنت
بیدار می شویم
هر صبح
+ سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ 12:12 |
خیلی ها
دوست دارند
جایِ آدم معروف ها
سیاستمدار ها
و یا
دکتر، مهندس ها باشند
من اما
دلم می خواهد
جایِ کسی باشم
که تو
عزیزم صدایش می زنی!
+ یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱ 15:3 |
آسمان با دیگران صاف است و با ما اَبر دارد
+ جمعه پانزدهم مهر ۱۴۰۱ 11:54 |
بخند!
هنوز می شود
از گوشه ی لبخندت
خورشیدی برداشت
برای فردا
#معصومه_صابر
+ جمعه پانزدهم مهر ۱۴۰۱ 8:32 |
یکی از قشنگ ترین کلمه هایی که امروز شنیدم «مُعانقه» بود؛
یعنی در آغوش گرفتن.
عُنُق به معنای گردن هست. معانقه یعنی گردن به گردن شدن. آغوشی
چنان عمیق و درهم فرو رفته،
که گردن به گردن تماس پیدا کند. حقیقتا خیلی کلمه ی قشنگیه :))
+ دوشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۱ 13:39 |
کاش میشد شبایی که ناراحت بودم ازت رو حذف کنم از زندگیم،
که باز بتونم مثل اولا دوسِت داشته باشم،
نمیگم دوسِت ندارم، ولی هر شبی که گذاشتی با ناراحتی بخوابم صُبحش
کمتر دوسِت داشتم ..
+ دوشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۱ 13:37 |
بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم
احساسی باشه و هم منطقی،
یعنی قلبش داره مچاله میشه ها، ولی مجبوره منطقی تصمیم بگیره،
بعدش باید روزها و ماهها و حتی سالها بشینه به قلبش توضیح بده که
اگه اون کارو نمیکردم بیشتر مچاله میشدی.
اما مگه قلب حالیشه؟ وقتی دیگه صلحی نباشه بین عقل و قلبت، انگار
لای منگنه ای، چون نه مغزت قلب داره، و نه قلبت مغز.
+ دوشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۱ 13:35 |
من هیچوقت گوشی طرفم رو چک نمیکنم
چون معتقدم کسی که بخواد خیانت بکنه میتونه به صد روش انجامش بده!
من توقع ندارم طرفم دائم بهم زنگ بزنه و پیام بده چون معتقدم توجه
باید از ته دل و با اشتیاق باشه.
من نمیخوام در همه حال طرفم منو در الویت قرار بده
چون معتقدم رابطه ی عاشقانه فقط یکی از جنبه های زندگی هر فردی
هست..
من کسی رو مجبور نمیکنم بهم وفادار باشه،
توجه کنه یا دوستم داشته باشه چون معتقدم هیچکسی با کنترل و اجبار
ساخته نمیشه..
اما اگر متوجه بشم کسی نمیخواد درست و سالم در کنارم باشه نبودن رو
انتخاب میکنم!
+ دوشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۱ 13:2 |
پرندگان هیچگاه
در قفس لانه نمیسازند میدانی چرا؟
زیرا که نمیخواهند اسارت را برای جوجههای خویش به میراث بگذارند
+ یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ 14:41 |
وقتی در شهر صدای خنده هیچکس نمیاد
دیگه اهمیتی نداره تو خونه ت کجاست، ماشینت چیه یا چقدر پول داری
اگر انسان باشی تو هم غمگین خواهی بود
اگر انسان باشی...
+ جمعه هشتم مهر ۱۴۰۱ 16:23 |
میدونی
دلتنگی لجباز ترین حس دنیاست
هرچی براش توضیح میدی بیشتر پاهاش رو به فرش دلت میکوبه ...
+ جمعه هشتم مهر ۱۴۰۱ 0:20 |
از اینجایی که من وایسادم، دنیا جای قشنگی نیست.
شاید صندلی اشتباهی رو نشستم ولی خب میدونی؟ انتخاب صندلی با
خودم نبود،
بلیت رو دادن دستمون گفتن برو بشین رو شماره صندلیت.
+ پنجشنبه هفتم مهر ۱۴۰۱ 20:52 |
تو زندگی خیلیامون یکی هست که تا میتونسته دلمونو شکونده، اما اگه
برگرده بگه دوستت دارم بهش میگیم من بیشتر ..
+ پنجشنبه هفتم مهر ۱۴۰۱ 20:50 |
یه جمله عاشقانه لُری هست که میگه:
«هَرکی نارَه چی تُونی ذوقِش وِ چینَع؟»
یعنی این که
هرکی یه نفر مثل تو نداره دقیقا دلش به چی خوشه؟
چقدر درست و قشنگ میگه آخه ..
+ پنجشنبه هفتم مهر ۱۴۰۱ 20:48 |