دلم شده مثل یک کیف که بزور بسته شده تا بخوام بازش کنم همش میریزه بیرون دیگه نمیتونم جمعش کنم.

+  دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵  13:36 |

حالا من حس می‌کنم دوران PMS این شکلیه که تو به خودِ واقعی و بدونِ سانسورت نزدیک‌تری. همون مسائلی که اذیتت کردن و سرکوب‌شون کردی رو می‌تونی به‌راحتی بروز بدی. انگاری دورانی بهت تعلق داره که نخوای مدام توجيه کنی و فقط می‌گی تو دوران PMS‌ام. لطفا بذارین خودم باشم، با نگرانی‌ها، اضطراب‌ها و دغدغه‌های دنیای خودم.

+  یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵  11:37 |

امروز داشتم به آدم‌هایی فکر کردم که یک روزی در زندگی‌مان خیلی مهم بودند و بعد، بدون اینکه دعوای بزرگی اتفاق بیفتد، آرام‌آرام تبدیل شدند به چندتا اسم‌ داخل گوشی.‌‌ عجیب است. برای بعضی آدم‌ها پایان مشخصی وجود ندارد. نه خداحافظی باشکوهی، نه آخرین مکالمه‌ای که بشود سال‌ها بعد درباره‌اش حرف زد. فقط کم‌کم تعداد پیام‌ها کمتر می‌شود و فاصله‌ها بیشتر... و یک روز متوجه می‌شوی مدت‌هاست چیزی از زندگی‌شان نمی‌دانی. و بدتر اینکه شاید آن‌ها هم همین‌قدر بی‌خبر باشند.‌ امروز یکی از همان آدم‌ها را دیدم. از دور. می‌توانستم سلام کنم. حتی فکر کردم بروم جلو و بگویم «چه خبر؟» اما بعد یادم افتاد آخرین بار که با هم حرف زدیم، من هنوز آدم دیگری بودم. او هم احتمالاً همین‌طور. دلم می‌خواست بدانم اگر دوباره دوست می‌شدیم، چه چیزهایی درباره‌مان فرق می‌کرد. آیا باز هم همان‌قدر به چیزها می‌خندیدیم؟ آیا هنوز از چیزهایی ناراحت می‌شدیم که آن زمان فکر می‌کردیم پایان دنیا هستند؟ احتمالاً نه.‌‌ ما خیلی بی‌سر و صدا عوض می‌شویم. هیچ‌کس یک صبح بیدار نمی‌شود و نمی‌گوید «امروز شخصیت جدیدی دارم». تغییر معمولاً در جزئیات اتفاق می‌افتد. در آهنگی که دیگر دوستش نداری. در غذایی که قبلاً از آن بدت می‌آمد و حالا سفارش می‌دهی. در دوستی که دیگر دلت نمی‌خواهد درباره‌اش توضیح بدهی. شاید آدم‌ها هم همین‌طور از ما عبور می‌کنند. یک زمانی تمام دنیا هستند و بعد فقط بخشی از گذشته. بعضی آدم‌ها قرار نیست بمانند؛ قرار است چیزی را در ما جابه‌جا کنند و بروند. امروز به آن آدم سلام نکردم. نمی‌دانم تصمیم درستی بود یا نه. ولی برای اولین بار از خودم نپرسیدم «چرا رفت؟»‌ فقط فکر کردم: چه خوب که یک زمانی بود.

+  چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵  15:14 |

من از یه جایی به بعد گم شدم. دقیقاً نمی‌دونم کدوم روز، ولی زیاد دور نیست. خیلی سعی کردم که پیدا کنم خودمو، اما نشد. می‌دونی من تو همه چیز محو شدم. خیلی آروم آروم انقدری محو شدم که نامرئی شدم. من تو خاطره‌هام گم شدم، کتابی که دادی بهم رو هی ورق می‌زنم که شاید چیزی از تو رو پیدا کنم. به هر دری می‌زنم، به سمتی میرم که خودمو پیدا کنم.ولی هرچی بیشتر می‌گردم، انگار کمتر چیزی باقی می‌مونه. خودمو که نه، حتی سایه‌مو هم نمی‌بینم. یه صدای خفه تو ذهنمه که هی تکرار می‌کنه: "دیگه تموم شد." گاهی حس می‌کنم دارم توی یه سیاه‌چاله زندگی می‌کنم، جایی که حتی نور هم جرئت نمی‌کنه بهش نزدیک بشه. دنبال نشونه‌ای از تو، از خودم، از هر چیزی که واقعی باشه، می‌گردم. ولی هیچ‌چیزی نیست. فقط کلمه‌ها، کلمه‌هایی که خسته‌ان، مثل خودم. حتی اونا هم دیگه حرفی برای گفتن ندارن. انگار دنیا با همه‌ی سنگینی‌اش روی شونه‌هام افتاده، ولی من حتی دیگه حسش نمی‌کنم. بعضی شب‌ها به نقطه‌ای تو تاریکی خیره می‌شم و فکر می‌کنم شاید اگه چشمامو ببندم، دیگه هیچ‌وقت باز نمی‌کنم. شاید ته این جستجو همین باشه؛ یه خاموشی، یه سکوت ابدی. اما حتی اینم آرومم نمی‌کنه. حتی سیاهی هم منو نمی‌پذیره. انگار تو یه جای خالیِ بین همه چیز و هیچ‌چیز گیر افتادم. دیگه نمی‌دونم چرا می‌گردم. شاید چون چیزی جز این برام نمونده. شاید چون تنها چیزی که از دست دادن دارم، خودِ گم شدمه.

+  سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵  10:53 |

چندین سال پیش، فکر می‌کردم فداکاری بی‌حد و مرز برای کسی که حس داری بهش یعنی «عشق». اما به مرور زمان، فهمیدم عشق و دوست داشتن یعنی من، با کسی بزرگ میشم که ما مثل همیم. عقایدمون، باید‌ها و نباید‌هامون مثل همدیگه‌ست و دست به دست هم؛ سالیان سال باهم زندگی می‌کنیم. عشق و دوست داشتن، نه از خودگذشتگی برای هر ننه من غریبیه و نه داغون کردن خودت برای یه شخص دیگه؛ هرچقدر هم که عزیز باشه! عشق یعنی من، اول یاد می‌گیرم به خودم، ارزشم و جایگاهم احترام بذارم و بعد، به تویی که به من احترام میذاری و حس خوبی بهت دارم و ما می‌تونیم آینده‌ای باهم داشته باشیم؛ اجازه بدم وارد حریم امن من بشی.
عشق و دوست داشتن در مرحله‌ی اول، برای منه، برای جسم و روح خودم که هیچوقت من رو رها نکرد و بعد برای شخص دومی که به جای نشون دادن زخم‌هام از دور، نزدیک بشه و جرئت لمس و درک کردنشون رو داشته باشه. و گاها عشق میتونه به این معنا باشه که خیلی از ماها، انقدر به خودمون محبت می‌کنیم که به شخص دیگه‌؛ اجازه نمیدیم وارد حریممون بشه.
عشق و دوست داشتن خیلی قشنگه، به شرطی که درک درستی ازش داشته باشیم!

+  دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵  18:48 |

نمی‌دونم عزیزم، شاید بدترین قسمت زندگی اونجاست که مجبور می‌شی قبول کنی هیچی قرار نیست اونجوری که تو دلت می‌خواد پیش بره.

+  دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵  17:37 |

آدم باید فرق بین تلاش کردن و لجبازی کردن رو بدونه وگرنه فرسوده می‌شه. گاهی اوقات فکر می‌کنیم اگه بیشتر تلاش کنیم، بیشتر بجنگیم، بیشتر صبر کنیم، بالاخره همه‌چی درست می‌شه. اما واقعیت اینه که بعضی چیزها درست‌شدنی نیستن و جنگیدن هم همیشه ارزشمند نیست؛ یه وقت‌هایی رها کردن، عاقلانه‌ترین کاره.

+  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵  7:10 |

یه زخمی تو وجودم هست، هی چند وقت یکبار بازش میکنم و انگولکش میکنم ولی دخترجون دیگه وقتشه بپذیری که اون زخم رو رها کنی و با اسکارش زندگیت رو ادامه بدی به جای اینکه کاری کنی دوباره مثل روز اول خونریزی کنه.

+  شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵  12:48 |

متاسفم که زندگی‌ام پر از درد و رنج است، مرا ببخش که مانند بدنی که از چندجا به آن شلیک شده و یا به زور آن را از چند طرف‌ کشیده‌اند، تکه تکه است. اما برای تغییر آن کاری از دستم ساخته نیست.

+  چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵  0:5 |

روتین پوستی م بوسه های دوست پسرمه.

+  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵  10:34 |

خودم رو توی چهارچوب‌های محکم نگه می‌دارم تا باد نبرم. تا اگه ساختمونی که سال‌ها با باورها و آرزوها و رویاهام ساختم ریخت، لااقل خودم از دست نرم. یه چیزی بمونه ازم تا همون یه چیز بازم ادامه بده. حسم حس آدمیه که در حال دویدنه، تیر می‌خوره به پاش و یکی از رویاهاش رو از دست میده ولی بازم می‌دوئه، با یه پا، با یه رویای دیگه. اون یکی پاش هم تیر می‌خوره و میفته روی زمین، اما هنوز دست‌هاش کار می‌کنن، کشون کشون خودش رو می‌کشه روی زمین، سرعتم کمتره ولی بازم میشه بهش گفت حرکت کردن. همین که در حرکت باشم می‌دونم دارم یه کاری می‌کنم. همین حرکت کم به دادم می‌رسه که هنوز وصل باشم به جریان زندگی.

+  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵  9:15 |

دنیا کثیفه با اَشکای توام تمیز نمی‌شه.

+  یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵  13:30 |

برای رویاپردازی ملات ندارم دیگه، به سختی کانکت میشم به عالم رویا‌. تا چشمام رو می‌بندم و شروع به تصور می‌کنم، چند سانتی‌متر از سطح زمین جدا میشم اما سریع ارتباطم قطع میشه و معلق بین کف و سقف اتاق چشمام باز میشه و محکم می‌خورم زمین، پرت میشم توی واقعیت.

+  شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵  12:34 |

شمارو نمی‌دونم اما این روزا حس می‌کنم فقط پتو به من حس امنیت می‌ده.

+  شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵  0:18 |

زندگے یجورے باهات تا میکنہ کہ بہ خودت میاے مے بینے بابت پژمرده شدن یہ برگِ گلدونت ساعت ها گریہ کردے۔

+  جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵  19:33 |

معلومه که تشکر کردن مهمه‌. معلومه که تشکر نکردن باعث می‌شه دیگه اون کار رو نخوای تکرار کنی‌.

+  جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵  12:39 |