خدا معلوم هست کجایی؟
+ دوشنبه سی ام آبان ۱۴۰۱ 16:7 |
من آدمیم که اگه یه روز خودمو از پنجره پرت کنم پایین همه تعجب
میکنن،
یکی میگه شاید هلش دادن،
یکی میگه تکیه داده بود به پنجره شیشه شکسته پرت شده پایین،
یکی میگه یه جور دیگه مرده دارن جو میدن و هزار تا داستان دیگه..!
حالا میدونی چرا؟
چون من خوشی هام علنی بوده و گریه هام یواشکی :)
+ دوشنبه سی ام آبان ۱۴۰۱ 16:5 |
دوست داشتن، چیزی شبیه به گُم شدنه، توی یه آدم دیگه.
حالا هرچی کسی رو بیشتر دوست داشته باشی، عمیقتر گُم میشی.
یه جاهایی دیگه نمیدونی برای خودت داری زندگی میکنی، یا برای اون.
حالا دیگه همون آهنگی رو گوش میدی که اون گوش میده.
همون کاری رو انجام میدی که اون میخواد.
همون حرفی رو میزنی که اون دوست داره. از یه جایی به بعد، نمیدونی
برای خودت داری زندگی میکنی یا برای اون.
+ دوشنبه سی ام آبان ۱۴۰۱ 13:34 |
نیاز دارم به کسی که با هم فرار کنیم و از این آدما دور شیم..
+ یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۱ 15:37 |
« انتهای رنگینکمان در زمین فرو نرفت.
روی آسمان پخش شد. هر کس آن را میدید میفهمید جایی کودک
بیگناهی را کشتهاند »
+ پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۱ 20:12 |
حارصه یک کلمه عربی است از خانواده حرص، حارص، احتراص.
میدانی که شتر آنقدر صبور و پر طاقت است که میتواند سه هفته بدون
آب و غذا در بیابان راه برود و راه برود.
در بیابان خارهایی هست که شترها بسیار دوست دارند. هر جا این خار را
ببینند با دندان آن را می کَنند و شروع به جویدن میکنند.
وقتی این خار با مزه شور خون آغشته میشود، شترها لذت بیشتری
میبرند.
هر چه بیشتر میخورند، خون بیشتری میریزد و هر چه خون بیشتر
میشود، شتر بیشتر و بیشتر از این خار میخورد.
گویی که دیگر از خون خود سیر نمیشود. اگر مانعش نشوند شتر از شدت
خونریزی خواهد مرد... این یعنی حارصه!
این رسم تمام خاورمیانه است
انسانهایش در طول تاریخ یکدیگر را کشتهاند و کشتهاند بی آنکه متوجه
باشند که در حال ریختن خون خود هستند.
از طعم خون خود مست میشوند. همینقدر سیاه و دردناک
+ پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۱ 17:46 |
در جغرافیایی که حتّی پروانهها هم
از کودکان بیشتر عمر میکنند
شما بگویید
من چه شعری بنویسم؟
+ پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۱ 17:29 |
توی یه دیالوگ فیلم Room دختره به مامانش میگه: «چرا بهم یاد دادی
که با همهی مردم خوش رفتار باشم»
دیالوگ دردناک و تاسفباری بود
+ چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۱ 20:35 |
یکی از باگهای بزرگ شدن اینه که وقتی غصه داری نمیتونی به پدر و
مادرت بگی،
چون از غصه خوردن تو غصه میخورن و این خودش یه غصه س رو
غصه هات!
باید وانمود کنی که همه چیز رو به راهه و از هیچی ناراحت نیستی..
+ سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۱ 17:33 |
آقای حافظ مگه شما نگفتی
با درد صبر کن
که دوا می فرستمت....
له شدیم بابا پس چی شد!
+ یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۱ 16:19 |
برای بندرعباس که میتونست دبی باشه.
برای کیش که میتونست مالدیو بشه.
برای شیراز که میتونست مصر باشه.
برای اهواز که میتونست قطر باشه.
برای اصفهان که میتونست ایتالیا باشه.
برای تهران که میتونست ً نیویورک باشه.
و ایرانی که میتونست بهشت باشه ..
+ یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۱ 14:48 |
کفشهای قرمزت را بپوش دخترجان، تو صاحب آنها هستی، نه آنها
صاحب تو...
+ جمعه بیستم آبان ۱۴۰۱ 16:31 |
هلیا اگر دیوار نباشد، پیچک به کجا خواهد پیچید؟ ..
+ جمعه بیستم آبان ۱۴۰۱ 15:12 |
یکی رو پیدا کنید
که انقد شما رو بفهمه که از پشت صفحه چت وقتی میگی خوبم، بهت
زنگ بزنه و بگه زود بگو ببینم چیشده که خوب نیستی.
+ پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ 17:53 |
حوصله اهنگ گوش دادن ندارم
حوصله فیلم دیدن ندارم
حوصله خواب ندارم
حوصله بیداری ندارم
حوصله کار کردن ندارم
حوصله بیرون ندارم
حوصله خونه ندارم
حوصله اینجا ندارم
حوصله زندگی کردن ندارم
حتی حوصله مردن هم ندارم
با تشکر از دست اندرکاران عزیز ..
+ پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ 14:36 |
شبیه مِه شده بودی.
نه می شد در آغوشت گرفت، و نه آنسوی تو را دید!
تنها می شد در تو گم شد؛ که شدم!
+ چهارشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۱ 19:39 |
بیا دوتایی همو تکمیل کنیم؛
مثل چایی و قند،
چیپس و پفک،
بالشت و پتو،
ماه و خورشید،
ابر و باد،
هوا و نفس،
اشک و لبخند و تموم ترکیبای بی نظیری که بدون هم معنایی ندارن؛
بدون هم قشنگ نیستن
ولی با هم زیباترین های این دنیا هستن!
+ چهارشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۱ 19:16 |
خیلی اوضاع زندگیمون خوبه حالا توام بیا منو دوست نداشته باش :(
+ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ 14:25 |
کاظم بهمنی یه بیت شعر داره که معشوقش رو به روح خودش تشبیه می
کنه، و می خواد بهش بگه نرو.
می گه: [ روح برخواسته از من ته این کوچه بایست،
بیش از این دور شوی از بدنم می میرم ]
حقیقتا خیلی قشنگه.
+ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ 13:39 |
رفتم موهامو کوتاه کردم از نتیجهش راضی نبودم تو ریویوهاشون فقط
یک ستاره زدم. ۱۰ دقیقه بعد صاحب آرایشگاه بهم زنگ زد و گفت برگرد
خودم موهاتو درست میکنم و اگه راضی نبودی کل هزینه رو
برمیگردونیم فقط ستارهت رو بردار!
به این میگن تعهد کاری.
+ چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ 13:31 |
گاهی ما سالها جملهی دوستت دارم را نمیگوییم تا شخصی را از دست
ندهیم و اتفاقا از دستش میدهیم؛
و گاهی ابراز نمیکنیم چون توان رویارویی با واقعیت را نداریم.
ابراز کردنِ احساساتِ مثبت، شجاعت و اصالتِ درونی میخواهد و کار هر
کسی نیست.
در هر صورت اگر ابراز کنیم، جواب مشخص میشود یا رابطه شروع
میشود و یا رویای رابطه تمام میشود و شجاعت در همین
رویاروییست.
+ سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ 17:5 |
سعدی یه اخلاق قشنگی توی عشق ورزیدن داره که توی خیلی از غزل
هاش تکرارش کرده.
اونم اینه که معتقده عاشق واقعی اگر شکایتی از معشوقش داره،
شکایتش رو پیش کسی به جز خود معشوق نمیبره و توی بوق و کرنا
نمیکنه.
« ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست
کز تو به دیگران نتوان برد داوری »
+ سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ 14:36 |
بعضیا مثل ماکارانی میمونن،
وقتی تو مغازه میبینی خیلی راست و ساده به نظر میان ولی از انزوای
خودشون که میان بیرون به شدت پیچیده میشن :)
+ سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ 13:26 |
یه جا یادداشت کنیم یادمون نره،
انتشار اسکرین شات از چت خصوصی بدون اجازه از طرف مقابل نماد
بارز بی شعوریه ..
+ سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ 13:20 |
یه دختر باید شبیه پروانه باشه؛ دلنشینی ش ساده باشه، گرفتنش سخت 🦋
+ دوشنبه نهم آبان ۱۴۰۱ 14:15 |
مادرجونم حرفای ساده عجیب می زد.
مثلا ی بار که داشت قلیون خوانسارشو می کشید بهش گفتم مادر کاش
میشد آدم هرچی دوست داره باشه.
گفت تو چی دوست داری باشی؟ گفتم نمیدونم مثلا سنجاقک.
گفت اونجوری حالت بهتر میشد؟ گفتم آره.
گفت نه مادرجون. تو حالت با خودت خوش نی هر جا بری خودتم باید
ببری.
+ یکشنبه هشتم آبان ۱۴۰۱ 16:57 |
اعجاز همیشه در سادگی است،
برای رسیدن به حقیقت مطلق، برای انجام دادن کارها، برای نوشتن، برای
نقاشی کشیدن. زندگی در سادگی است که عمق پیدا میکند.
+ شنبه هفتم آبان ۱۴۰۱ 18:6 |
دیگر زمانِ آن نیست بدانیم چه کسی جهان را آفریده است، باید دید چه
کسانی به خراب کردنش سرگرمند.
+ شنبه هفتم آبان ۱۴۰۱ 15:35 |
آدمیزاد واقعا مثل گیاه می مونه،
محیط اطرافش که خوب نباشه پژمرده میشه،
میپوسه و از بین میره...بعضی وقتها باید جابجاش کنی، محیطش رو
تغییر بدی تا بتونه دوباره جون بگیره.
+ شنبه هفتم آبان ۱۴۰۱ 8:19 |
یه دیالوگ تو فیلم The Fault in Our Stars بود که میگفت:
+ اولين چيزی که از شما تو بخش اورژانس میپرسن اينه که از يک تا ده
به دردت چه شمارهای ميدی؟!
اين سوال رو صدها بار از من پرسيدن...
و يادمه يه بار وقتی که نمیتونستم نفس بکشم و قفسه سينهام تو آتیش
میسوخت، با اينکه نمیتونستم حرف بزنم ۹ تا انگشتم رو بالا گرفتم و نُه
رو نشون دادم...
بعداً وقتی بهتر شدم پرستار اومد و بهم گفت که من يه مبارز واقعی
هستم.
ازم پرسيد: میدونی از کجا میدونم؟
چون دردی رو که ده بود، گفته بودم ۹!
اما حرفش خيلی هم حقيقت نداشت... به خاطر شجاعتم به اون درد
نگفتم ۹... دليل اينکه گفتم ۹ اين بود که درد شماره دهم رو نگه دارم برای
یه وقت دیگه...
و الان وقتش بود... ده بزرگ و وحشتناک، از دست دادن تو بود...
+ جمعه ششم آبان ۱۴۰۱ 13:48 |