امروز داشتم به آدمهایی فکر کردم که یک روزی در زندگیمان خیلی مهم بودند و بعد، بدون اینکه دعوای بزرگی اتفاق بیفتد، آرامآرام تبدیل شدند به چندتا اسم داخل گوشی. عجیب است. برای بعضی آدمها پایان مشخصی وجود ندارد. نه خداحافظی باشکوهی، نه آخرین مکالمهای که بشود سالها بعد دربارهاش حرف زد. فقط کمکم تعداد پیامها کمتر میشود و فاصلهها بیشتر... و یک روز متوجه میشوی مدتهاست چیزی از زندگیشان نمیدانی. و بدتر اینکه شاید آنها هم همینقدر بیخبر باشند. امروز یکی از همان آدمها را دیدم. از دور. میتوانستم سلام کنم. حتی فکر کردم بروم جلو و بگویم «چه خبر؟» اما بعد یادم افتاد آخرین بار که با هم حرف زدیم، من هنوز آدم دیگری بودم. او هم احتمالاً همینطور. دلم میخواست بدانم اگر دوباره دوست میشدیم، چه چیزهایی دربارهمان فرق میکرد. آیا باز هم همانقدر به چیزها میخندیدیم؟ آیا هنوز از چیزهایی ناراحت میشدیم که آن زمان فکر میکردیم پایان دنیا هستند؟ احتمالاً نه. ما خیلی بیسر و صدا عوض میشویم. هیچکس یک صبح بیدار نمیشود و نمیگوید «امروز شخصیت جدیدی دارم». تغییر معمولاً در جزئیات اتفاق میافتد. در آهنگی که دیگر دوستش نداری. در غذایی که قبلاً از آن بدت میآمد و حالا سفارش میدهی. در دوستی که دیگر دلت نمیخواهد دربارهاش توضیح بدهی. شاید آدمها هم همینطور از ما عبور میکنند. یک زمانی تمام دنیا هستند و بعد فقط بخشی از گذشته. بعضی آدمها قرار نیست بمانند؛ قرار است چیزی را در ما جابهجا کنند و بروند. امروز به آن آدم سلام نکردم. نمیدانم تصمیم درستی بود یا نه. ولی برای اولین بار از خودم نپرسیدم «چرا رفت؟» فقط فکر کردم: چه خوب که یک زمانی بود.
+ چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ 15:14 |