خودم رو توی چهارچوب‌های محکم نگه می‌دارم تا باد نبرم. تا اگه ساختمونی که سال‌ها با باورها و آرزوها و رویاهام ساختم ریخت، لااقل خودم از دست نرم. یه چیزی بمونه ازم تا همون یه چیز بازم ادامه بده. حسم حس آدمیه که در حال دویدنه، تیر می‌خوره به پاش و یکی از رویاهاش رو از دست میده ولی بازم می‌دوئه، با یه پا، با یه رویای دیگه. اون یکی پاش هم تیر می‌خوره و میفته روی زمین، اما هنوز دست‌هاش کار می‌کنن، کشون کشون خودش رو می‌کشه روی زمین، سرعتم کمتره ولی بازم میشه بهش گفت حرکت کردن. همین که در حرکت باشم می‌دونم دارم یه کاری می‌کنم. همین حرکت کم به دادم می‌رسه که هنوز وصل باشم به جریان زندگی.

+  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵  9:15 |